ایرانیان مقیم ساکن انگلستان روز سیزدهم فروردین 1390 مصادف با دوم آپریل 2011 درپارک جنگلی ویزلی گرد هم آمدند.
شور و حال عجیبی برای شرکت در مراسم سیزده به در داشتم. با دوستان برنامه از قبل هماهنگ شده بود. یکی از دوستان می گفت:« قراره در پارک جنگلی دی جی بیاد.» تصور عجیبی داشتم، واسه سیزده به در موزیک زنده، خارج از تصورم بود! یه کم هم طبق معمول زندگی تبعید خودخواسته عذاب وجدان اذیتم می کرد، و به خود نهیب می زدم که دوستانت در ایران گرفتارند و تو این جا می خواهی بری سیزده بدر؟! تردید در رفتن … اما دیدم این طوری نمی شه اگه در خانه بنشینم مشکلی حل نمی شه گفتم: می رم اما سعی می کنم به جای تمام بچه های ایران خوش بگذرانم مخصوصن زندانیان سیاسی که در شرایط بی قرار دارند.
بماند که چگونه به جمع پیوستم که د داستان پیوستن به دوستانم مثنوی هقتاد من است و خارج از حوصله شما دوستان!
به پارک که رسیدم اصلن تصور دیدن این جمعیت عظیم از ایرانیان را نداشتم. از گوشه، گوشه ی جنگل دود بیرون می آمد، لحظه ای ترسیدم، فکر کردم که آتش سوزی اولین ساعات سیزده بدر اتفاق افتاده است. ولی دوستان گفتند واسه منقلهاست نگران نباش! به لبان خندان و چهره های بشاش ایرانیان نگاه می کردم. همه با یکدیگر با مهر و دوستی می نگریستند. یک خانواده بزرگ به نام ایرانیان دور هم گرد آمده بودند. با آغوش باز از یکدیگر پذیرایی می کردند و هر آنچه که با خود برای تفریح جهت خوردن و آشامیدن آورده بودند در طبق اخلاص می گذاشتند و به هم پیش کش می کردند. وسایلی که با خود آورده بودند برایم دیدنی بود، یاد سیزده بدرهای ایران در خاطرم زنده می شد. تمام وسایل که ایرانیان با خود آورده بودند یک طرف اما سماور ذغالی یک چیز دیگر بود… جای همه ی شما دوستان سبز به جای شما خوبان یک چایی قند پهلو و لبسوز نوش جان کردم.
نوازندگان کنار نهر آب بساطشان را چیده بودند.وسط جمعیت میدانی بزرگ برای رقصیدن در نظر گرفته شد بود.دختران و پسران، مردان و زنان و سالمندان همه مشغول رقص و پایکوبی بودند. هنگام رقصیدن آنان در عمق نگاهشان می خواندم که چه آرزویی در سر دارند. گویا در آن فضای شاد عطر آرزوهایشان در هوای پارک جنگلی ویزلی پخش شده بود. و آسمان آن روز به احترام آرزوهایشان همراه خوبی بود. با تابیدن آفتاب و گرمای ناچیزش سعی کرده بود که این میهمانان را کمی شاد کند.
ای کاش می توانستم تمام جزییات سیزده بدر رو بنویسم ولی به همین بسنده می کنم که از کنار هر جمعی رد می شدم این حرف رو می شنیدم که می گفتند:«امیدوارم سال دیگر ایران باشیم و دیگه آخوند و ملا نداشته باشیم، امسال سال رفتنشون باشه.»
رقص و پایکوبی با حضور نوازندگان و خواننده خوش صدا، فکر کنم نامش امید بود.




