من و تو !

من و تو

خورشید و ماه از پی هم می دوند

و من در ایستگاه هایی

که بغضم تمام می شود

به خود می اندیشم و به تو.

در این هوای نارفیق

با این آسمان همیشه خاکستری

حضورت می تواند آفتاب دل پذیری باشد

اگر بگذاری، گاهی، به بغض هایم برسم.
پرپر مارچ 2013 ـ لندن

نوشته‌شده در دلنوشته ام | دیدگاهی بنویسید

سخاوتمند

گشاده رو باش
در را به رویم بگشا
حتی اگر با یک دنیا آسمان خاکستری به سویت آمدم
سخاوتمند شو
و نشانی آفتاب را به من بده
پرپر ـ لندن

بیست و ششم جولای 2013

نوشته‌شده در دلنوشته ام | دیدگاهی بنویسید

گپی خودمانی

بین خودمان باشد
مدتهاست با خودم گپ نزده ام
حالا این روزها
دلم برای گپی خودمانی تنگ شده است
 پرپر 

شانزدهم آگوست 2013 – لندن

نوشته‌شده در دلنوشته ام | دیدگاهی بنویسید

اسبِ تبعیدی من! پری قدمی

اسبِ تبعیدی من
پای بکوب
شیهه بکش
طوفان شو!

اسبِ تبعیدی من
مرا ببر به آن دیار
بسپارم به بهار
(پرپر/ 1 مارس2013 )

نوشته‌شده در دلنوشته ام | 2 دیدگاه

سیزده بدر 1390 در لندن

ایرانیان مقیم ساکن انگلستان روز سیزدهم فروردین 1390 مصادف با دوم آپریل 2011  درپارک جنگلی ویزلی گرد هم آمدند.

شور و حال عجیبی برای شرکت در مراسم سیزده به در داشتم. با دوستان برنامه از قبل هماهنگ شده بود. یکی از دوستان می گفت:« قراره در پارک جنگلی دی جی بیاد.» تصور عجیبی داشتم، واسه سیزده به در موزیک زنده، خارج از تصورم بود! یه کم هم طبق معمول زندگی تبعید خودخواسته عذاب وجدان اذیتم می کرد، و به خود نهیب می زدم که دوستانت در ایران گرفتارند و تو این جا می خواهی بری سیزده بدر؟! تردید در رفتن … اما دیدم این طوری نمی شه اگه در خانه بنشینم مشکلی حل نمی شه گفتم: می رم اما سعی می کنم به جای تمام بچه های ایران خوش بگذرانم مخصوصن زندانیان سیاسی که در شرایط بی قرار دارند.

بماند که چگونه به جمع پیوستم که د داستان پیوستن به دوستانم مثنوی هقتاد من است و خارج از حوصله شما دوستان!

به پارک که رسیدم اصلن تصور دیدن این جمعیت عظیم از ایرانیان را نداشتم. از گوشه، گوشه ی جنگل دود بیرون می آمد، لحظه ای ترسیدم، فکر کردم که آتش سوزی اولین ساعات سیزده بدر اتفاق افتاده است. ولی دوستان گفتند واسه منقلهاست نگران نباش! به لبان خندان و چهره های بشاش ایرانیان نگاه می کردم. همه با یکدیگر با مهر و دوستی می نگریستند. یک خانواده بزرگ به نام ایرانیان دور هم گرد آمده بودند. با آغوش باز از یکدیگر پذیرایی می کردند و هر آنچه که با خود برای تفریح جهت خوردن و آشامیدن آورده بودند در طبق اخلاص می گذاشتند و به هم پیش کش می کردند. وسایلی که با خود آورده بودند برایم دیدنی بود، یاد سیزده بدرهای ایران در خاطرم زنده می شد.  تمام وسایل که ایرانیان با خود آورده بودند یک طرف اما سماور ذغالی یک چیز دیگر بود… جای همه ی شما دوستان سبز به جای شما خوبان  یک چایی قند پهلو و لبسوز نوش جان کردم.

نوازندگان کنار نهر آب بساطشان را چیده بودند.وسط جمعیت میدانی بزرگ برای رقصیدن در نظر گرفته شد بود.دختران و پسران، مردان و زنان و سالمندان همه مشغول رقص و پایکوبی بودند. هنگام رقصیدن آنان در عمق نگاهشان می خواندم که چه آرزویی در سر دارند.  گویا در آن فضای شاد عطر آرزوهایشان در هوای پارک جنگلی ویزلی پخش شده بود. و آسمان آن روز به احترام آرزوهایشان همراه خوبی بود. با تابیدن آفتاب و گرمای ناچیزش سعی کرده بود که این میهمانان را کمی شاد کند.

ای کاش می توانستم تمام جزییات سیزده بدر رو بنویسم ولی به همین بسنده می کنم که از کنار هر جمعی رد می شدم این حرف رو می شنیدم  که می گفتند:«امیدوارم سال دیگر ایران باشیم و دیگه آخوند و ملا نداشته باشیم، امسال سال رفتنشون باشه.»

حضور ایرانیان در گردهمایی بزرگ سیزده بدر لندن 1390
سیزده بدر لندن 1390 سماور ذغالی
سماور ذغالی در مراسم سیزده بدر لندن 1390 ـ عکس: پری قدمی

رقص و پایکوبی با حضور نوازندگان و خواننده خوش صدا، فکر کنم نامش امید بود.خواننده و نوازندگان در مراسم سیزده بدر 1390 در پارک ویزلی لندن
رقص و پایکوبی در گردهمایی ایرانیان در سیزده بدر 1390 لندنموزیک زنده در مراسم سیزده بدر لندن 1390

نوشته‌شده در گزارشات | 5 دیدگاه

نوروز 1390 و آرزوی مردم ایران

مدتهاست که ننوشته ام، مدتهاست که در سرزمین که دیار مادری ام نیست؛ سعی می کنم که دردهایم را فراموش کنم نه فقط دردهایم را، حتی سعی می کنم، فراموش کنم! کیستم؟ چیسستم؟ و سرانجام زندگی ام در دیار ناآشنا که با فرهنگش غریبه ام چیست؟؟؟

سعی می کنم لذت زندگی در اروپا مرا به خود جذب کند!!! ولی گویا ظواهر زندگی اروپا هم نمی تواند کار ساز باشد … هر روز مشق غم می کنم وقتی که از خواب بر می خیزم و به دنبال اخبار سیاسی اینترنت را زیر و رو می کنم… چه پیدا می کنم در اینترنت و سایتهای ایرانی اخبار اعدام، شکنجه، کشتن، مردم در گیر و گرفتار و هزاران دردی که در زندگی هموطنانم است به راستی چرا؟؟؟

نوروز است و من شادمان البته سعی می کنم شادمان باشم… نوروز را حس نمی کنم… یاد سالهای قبل می افتم که آمدن بهار یعنی لباس نو، کفش نو، شیرینی و آجیل و پسته و سبزی پلو با ماهی، اما حالا هیچ ذوقی ندارم، اشتیاق خریدن و خوردن و آشامیدن در من از بین رفته است اما در من آرزویی ریشه دوانده است؛ که هر روز از روز قبل حتی ماه قبل و سال قبل ریشه هایش محکم و محکم تر می شود. چه آرزویی می تواند باشد؟ آری شاید درست حدس زده باشی! سرنگونی رژیم ددمنش جمهوری اسلامی، رژیمی که سرانش با خوردن خون جوانان وطن هر روز صبح از خواب بر می خیزند، آیا روزی خواهد رسید که جوانان وطن آن ملایان وحشی را در دادگاه های مردمی به پای میز محاکمه بکشند؟؟؟؟

من فکر می کنم فقط آرزوی من نیست بیرون راندن ملایان وحشی بلکه این خواست میلیون ها ایرانی ست که سعی می کنند با حضور گسترده خود مشتی بر دهان ملایان و یاوه گویان بکوبند.

نوشته‌شده در دلنوشته ام | ۱ دیدگاه

سرا پا خشم وفریاد ایستاده‎ام!

هنوز

از مرگ ندا در خیابان، که به ضرب گلوله‎ی جلادان جان باخت، اندوهگینم!

هنوز

از تجاوزی که در سیاه چالهای تان به ترانه شد، خشمگینم!

هنوز؛

برای شیرین دختر مبارز کرد، دلتنگم!

به آرزویی که در سرداشت می اندیشم!

آرزو داشت: وکیل شود

تا یاور انسانهای

بی پناه

و

بی گناه

باشد!

هنوز

دلواپس سکینه سرپرست خانواده‎ام!

به دستان نیازی که فرزندانش به سوی ما گشوده‎اند فکر می‎کنم!

به کودکانی که تنها آرزوی‎شان زنده ماندن مادر است!!

لحظه ای تصور کن

تنها آرزوی شان زنده ماندن مادر است!

زنی از تبار فراموش شدگان اجتماع

که زن ستیزان

قصد زنده به گور کردنش را دارند!

به  لحظه لحظه‎ی زندگی زینب می‎اندیشم؛

چگونه در سلولش با مرگ دست و پنجه نرم می‎کند؟!

به آرزوی زینب که دیدن یک ستاره است می‎اندیشم.

سعی می‎کنم؛

در خواب یک ستاره‎ی سرخ ببینم!

شاید لحظه‎ای تصور کنم به آزادی و برابری رسیده‎ایم!

من هنوز

اندوهگینم

خشمگینم

دلتنگم

دلواپسم

دلگیرم

بغضم

اشکم

خشمم

فریادم

چگونه از پرپر شدن الناز برایت بگویم؟

الناز را به کدامین جرم پرپرش کردند؟؟!!

شرکت در یک اعتراض

نه!

عضویت در یک حزب

نه!

به جرم عاشقی؟

نه! نه! نه!!!

تنها جرمش زیبایی اش بود!

می بینی

این کفتاران پیر

به جای لباس سفید عروسی به او کفن پوشاندید!

و من هنوز سراپا خشم و فریاد ایستاده‎ام!

پری قدمی ـ لندن

parighadami@hotmail.co.uk

نوشته‌شده در دلنوشته ام | 6 دیدگاه